pages

۱۳۸۹ آذر ۲۳, سه‌شنبه

نماینده مجلس

تو برنامه ۹۰ اتفاق افتاد.
طرف تو یه بحث ورزشی در مورد انتقال یه باشگاه از تهران به اراک، زنگ زد ۵ دقیقه صحبت کرد. خلاصه حرفاش:
بسم الله رحمن رحیم، بسم الله رحمن رحیم، بسم الله رحمن رحیم. شما ایمان نداری. رهبر معظم انقلاب. دولت منتخب مردم.  رئیس جمهوری که بارها رهبر معظم انقلاب ازش حمایت کردن. مجلس در راس اموره. شهر امام خمینی. دولتی که دشمنش استکبار و اسرائیله و بارها رهبر معظم انقلاب ازش حمایت کردن. شما مجری هستی مجری گریت رو بکن. شما حق نداری حرفای خودتو تو رسانه ملی بزنی. مردم با تو مخالفن. 
فردوسی پور: آقای محترم ایمان هرکی به خودش مربوطه و ....
یکی دیگه زنگ زده می‌گه حرف رئیس جمهور آقای احمدی نژاد فصل الخطابه شما هم موظفی کمک کنی اجرا شه.
فردوسی پور: خیلی ممنون خدافظ
البته جای تعجب نیست که اینا نماینده مجلس بودن

وات د هل؟

۱۳۸۹ آبان ۱۵, شنبه

ما محکومیم

خبرهای اینجوری رو که می‌خونم، حالم واقعا بد میشه. مجموعه‌ای از حس‌های تنفر، خیانت، تاسف، دلشوره و خیلی چیزای دیگه پر میشه تو دلم.
بیشتر از یک سال از انتخابات گذشته و تو این مدت ظلمی نبوده که نشه به معترضین. تلویزیون رو واقعا لحظه‌ای نمی‌شه تحمل کرد. از شنیدن اخبار رادیو تو تاکسی و اینور اونور حال آدم به هم می‌خوره. امروز نیم ساعت توی تاکسی بودم و به اجبار صدای رادیو رو از لابه‌لای صدای آیپاد می‌شنیدم. بحث معضل حقوق بشر در آمریکا بود! 
دیگه از شنیدن کلمه‌هایی مثل دشمن، ملت ایران، جمعی از دانشجویان و ... حالم به هم می‌خوره. نمی‌دونم آیا تو این کشور حتی حق داریم از حاکمانمون متنفر باشیم یا نه؟ هر چند اگه این تنفر تاثیری داشت تا الان حتما اوضاع عوض شده بود. 
ما بدون اینکه جرمی مرتکب شده باشیم محکومیم.
محکومیم به اینکه شکنجه عصبی رو هر روز تحمل کنیم.
محکومیم به اینکه حمله‌های خشممون رو با سکوت خاموش کنیم.
محکومیم به اینکه تو دوره‌ای زندگی کنیم که موجودات تهی مغز و فاسد به ما ریاست کنند.
محکومیم به اینکه آدمهای پست ما رو تحقیر کنن و نتونیم چیزی بگیم.
ما محکومیم به اینکه هر روز اخبار ظلمهایی رو که به انسانهای بیگناه میشه بشنویم. که دروغ رو هر روز مثل زهر بالا بکشیم.
محکومیم به اینکه وزنه‌های سنگین نفرت رو هر روز با خودمون از خونه به دانشگاه و محل کار و خیابون و دوباره خونه بکشیم.
محکومیم به این که جلوی ذهنمون رو بگیریم که بتونیم تو این محیط سرتاپا عقب‌موندگی ادامه بدیم. محکومیم به این که با حسرت و آرزو در مورد حس آزادی حرف بزنیم بدون اینکه بتونیم یه لحظه تجربه‌اش کنیم. 
وقتی اینجور حس‌ها رو دارم دوست دارم یه جوری می‌تونستم صدامو  به زندانیهای سبز برسونم که بدونن که ما هم با اونا زندانی هستیم. ما محکومیم. ولی تلخی این محکومیت کمتر از تسلیم شدن جلوی زور و دروغ و ریا  ست. دوست دارم بدونن که خوندن یک جمله از حرفهاشون شاید تنها لحظات شیرینی باشه که تو یه روز داریم. دوست دارم بدونن که هر چقدر هم بگن که دوره‌ی قهرمان ‌پروری و قهرمان مداری گذشته، اونا قهرمان‌های ما هستن. و هر روز که بیشتر تو زندان می‌مونن و شکنجه می‌شن بزرگتر از قبل می‌شن. اونقدر بزرگ که بازجوها و دادستان و میله و انفرادی جلوشون زانو می‌زنن و تعظیم می‌کنن.

۱۳۸۹ مهر ۲۰, سه‌شنبه

art of criticism taking

I was reading an article about migration of code from spring to JEE 6. The biggest lesson I learned from this article was the art of handling an aggressive criticism: 


  1. Vbvsays:
    This article is pure yet subtle propaganda. You do not state it clearly but with all that ‘ee6 does it for you’ things the message is that spring is complicate and ee6 is better. You work for rh yet still act ad a spring dev lookin’ for the first time at ee6! come on be more honest! and please : cut that part about getting beans programmatically, it’s better to say that ee6 doesn’t like it without scaring people that much on such basic tasks.
    Didn’t like your way of propaganding ee6 but I like ee6 and appreciated some of your thoughts.
    1. Lincolnsays:
      You’re right. I’m out to secretly undermine Spring by sharing my own personal experiences and lessons learned from doing a migration to Java EE 6 :)Just kidding. Also, I’m confused: wasn’t the part about getting beans programmatically admitting that Spring did something better? Why do you want me to change that? I updated the post to be more clear that I do in fact work for JBoss.
    2. Lincolnsays:
      PS. Sorry for coming across sarcastically. I’m hungry, and you are right. I’ll try to do better in the future.
      1. Vbsays:
        :)
        Hey! No problem at all. I was a little aggressive too. Didn’t meant to, but I was.
        Don’t want to start a flame at all. So sorry for me beeing too severe.
        In the end EE6 and Spring are two different approaches. Sometimes I like the magics of EE6. Everything works right out of the box. No need to write the same things all over again.
        Sometimes there’s too much magic and I want a lighter system.
        But EE6 is really good and your article definitively worth reading (and posting …).

I can't picture myself responding so much friendly to that comment, but I should definitely try to :D

۱۳۸۹ شهریور ۲, سه‌شنبه

شجریان هم رد صلاحیت شد

متاسفانه صلاحیت استاد شجریان برای حضور در قلب مردم رد شد. احتمالا قراره استاد افتخاری به جای ایشون وارد قلب مردم بشن. خیلی دوست دارم از این آقای میرباقری بپرسم که آیا داخل  قلب مردم حضور داره؟ اگه نه داخل کدوم عضو مردمه که در مورد صلاحیت بقیه برای حضور در قلب مردم نظر میده؟ اصلا کی صلاحیتش رو برای حضور تو اون عضو مردم تایید کرده؟ اگه تو مردم بوده تا الان، حالا که داره جاشو میده به یکی دیگه آیا خودشو از تو مردم بیرون میکشه و یکی دیگه میره تو مردم؟ اگر هم تو مردم نبوده که خارجی بیگانه حساب می شه و بهتره اجازه بده مردم در مورد قلبشون خودشون تصمیم بگیرن. امروز در مورد توی قلب مردم نظر میدن لابد بعدا کل آناتومی بدن رو چک می کنن که کی تو کجای کی می تونه بره. 

۱۳۸۹ خرداد ۲۳, یکشنبه

۱۳۸۹ خرداد ۹, یکشنبه

قاصد روزان ابری داروگ کی می رسد باران؟

نمی دونم باید از جاوا و اسپرینگ و هایبرنیت و اجایل و کوفت و زهر مار بنویسم یا از خرداد و خون و آزادی و شجاعت یه عده و پستی بقیه! واقعا سردرگمم و می دونم خیلیا هم حال منو دارن.
بگذریم...
با فرناز رفتیم کیش ماه عسل. جای دوستان خالی خیلی خوش گذشت.
تو یه پست دیگه در مورد جاهایی که رفتیم و کارایی که کردیم می نویسیم ولی الان می خوام از شهرام ناظری و کنسرتش تعریف کنم.
آقای ناظری ۳ شب کنسرت تو فضای باز هتل داریوش داشت که ما شب اول و دومش رو رفتیم. باید اعتراف کنم که خیلی بالاتر از انتظارم بود کیفیت کنسرت. اول کنسرت با یه سری از نغمه های کنسرتی که تو تبریز داد شروع شد (شبیه اون). وقتی شروع کرد به خوندن فهمیدم شعراشو عوض کرده ولی خب ملودی ها خیلی شبیه بودن. نکته جالب برام این بود که استاد و گروهش همه مشکی پوشیده بودن و تقریبا همه اشعارش رنگ و بوی اعتراض داشت.
اوج کارش به نظرم یه قطعه بود که شعر داروگ نیما رو خوند:



خشک آمد کشتگاه من
در جوار کشت همسایه.
گرچه می‌گویند: "می‌گریند روی ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران."
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می‌رسد باران؟

بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومه‌ی تاریک من که ذره‌ای با آن نشاطی نیست
و جدار دنده‌های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می‌ترکد
- چون دل یاران که در هجران یاران-
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می‌رسد باران؟

خیلی خیلی چسبید بهمون. نوازندگی گروه هم به نظرم عالی بود. استاد یه سری حرفای انتقادی هم در مورد نداشتن سالن و اینا زد که اصلا به دل ننشست از بس تکراری و کلیشه ای بود.
شب دوم هم مثل شب اول بود با این فرق که آخر برنامه یه عده اصرار کردن که قطعه کردی کابوکی (دقیقش رو نمی دونم) بخونه استاد. ناچار قبول کرد (ساعت ۲ صبح بود و خیلی خسته بود مشخصا)و شروع کرد به خوندن. چن نفر که سر ذوق اومده بودن و هنوز نگرفته بودن که قضیه چیه که استاد و گروهش مشکی پوشیدن و شعرای سیاه می خونن شروع کردن به دست زدن. ناظری به شدت اعتراض کرد و گفت که همیشه که نباید دست زد، بعضی وقتها باید ساکت بود و گوش داد...
خلاصه کنسرت تموم شد و از صحبتهایی که بعد از کنسرت از جمعیت میشنیدم حدس زدم که از اون همه جمعیت حد اکثر ۵،۴ نفر میدونستن تو ایران چه خبره!
بعد از کنسرت رفتم و از استاد تشکری سبز انجام دادم و استاد هم متقابلا تشکر کرد!
هرچند خیلی بیشتر می چسبید اگه استاد صریح تر هم حرفش رو بزنه ولی در همین حدش هم ستودنی بود.
از جنبه‌ی سیاسی کار هم که بگذریم کنسرت بسیار دلنشین و همچنین (به نظر بنده حقیر) کاملا تکنیکی و قوی بود.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۹, پنجشنبه

سبز سبز سبز

همینجوری حال کردم اعلام کنم که سبز سبزم و خیلی خوشحالم که سبزم و سبز خواهم موند تا سبز بشه همه جا و سبزی بخوریم دور هم. سبز سبز سبز
به کوری چشم همه اقتدارگراها (اصول گراها) خیلی هم امید داریم و کم نیاوردیم و نمیاریم هیچ وقت!
سبز 
سبز
سبز

پی نوشت۱: سبز کمرنگ
پی نوشت۲:‌سبز پررنگ
پی نوشت۳: سبز یشمی
پی نوشت۴:‌ وبلاگ حمید هم به فیض فیلتر شدن نائل گشت. خوشا به حالش

۱۳۸۸ اسفند ۴, سه‌شنبه

Functional Programming and Erlang

Until recently, I used to believe that functional programming is some sort of an aged method and some how an old fashioned method of programming. maybe it's based on my education that I had come to this belief. From first courses of software engineering and programming I remember that there was very little emphasis on functional programming let alone functional design or even thinking. unfortunately we graduated from university having literally no knowledge of functional programming. Neither we students nor the professors were interested in it and as a result we got the impression that it is a very old and limited paradigm in programming. Even as of my knowledge, many of my classmates used to believe that languages such as Pascal and C which are not object oriented languages (though they have some object orientation capabilities) are functional languages (which are not), and since many of us didn't enjoy programming in these languages (for a variety of reasons), we were all dying to learn about object oriented languages and start programming in them. As a result, languages like Java, not only for lots of good reasons, but mainly because it was an OO language, and our savior from Pascal and C, suddenly became luxurious and fancy for everybody. I remember that whenever we heard about functional programming (whatever it meant for us) we used to say "who programs in these languages anyway?". 
Recently I've had the chance to learn a little about this subject on one of my course projects and I thought it wouldn't be bad to share my new feelings about this with my friends.
Before I start, I should mention that as I said, I've just started working on this matter and I don't have a deep knowledge in it, so if you have enough experience on functional programming, don't bother reading the rest of the post unless you want to correct my mistakes :).

For starters, as you may have noticed by now, languages like C and Pascal are NOT functional languages. More generally, using functions in a program does not make it a functional programming. "In computer science, functional programming is a programming paradigm that treats computation as the evaluation of mathematical functions and avoids state and mutable data. It emphasizes the application of functions, in contrast to the imperative programming style, which emphasizes changes in state" (wikipedia). So languages mentioned above (C,..), fall into imperative languages category in this classification.
In this project that I'm working on, I have a noticeable amount of concurrency and a good amount of shared state (shared variables). If you have some experience programming in Java, you might know that things like concurrency (threads), shared state, mutability, etc are things you should always work carefully with. Furthermore, if you have programmed at all, hearing the word "side effect" should definitely fire an alarm in your mind. I think these concepts make the most percentage of software faults. Interestingly, these are the exact problems that you rarely see in FP.  I'm not going to get into detailed description of FP here, but just want to share some of my experiences in this project with you.
I am using Erlang to implement a system which I've already implemented using Java and have had lots of concurrency problems doing that. Of course some of problems I faced during implementation in java was because of my little experience in concurrency paradigm.
In Erlang, there is no shared state between concurrent processes! the only method of communication between processes is message passing, so I never came to need mutual exclusion control in the code (e.g something like synchronized methods or lock objects & ..).
Program source code is much shorter than Java version. It is much faster than the Java version. Fault tolerance mechanisms are amazingly easy and straight forward, e.g you can make  process A listen to process B, and whenever B fails (any error occurs) A starts another process instead of B. and this can be done really easily compared to Java.
of course I had some problems coding in erlang, I was not familiar with the syntax at all, there is not enough tool support for it and most importantly It was hard thinking in a functional way. Generally it was a good experience and it was worth the time and effort for sure. I suggest that if you get the chance to program in a new language, try sth like erlang if it fits your problem. Anyway, If anyone is interested I can prepare some code snippets and write more about Erlang and FP. But for now I think I have shared my good feelings about FP and Erlang with you ;)

۱۳۸۸ بهمن ۱۱, یکشنبه

قافله (برگرفته از وبلاگ احمد قدیانی)

با جیغِ جغد، فاجعه تکرار می‌شود
وقتی دهان ِ دره پدیدار می‌شود
این دره پیش رو و تو بر تاخت می‌روی؟
خوش باش و باش! اسب ِ تو طیار می‌شود!
با حکم تو دو خط موازی به هم رسید…
حين ِ سقوط، جاذبه انکار می‌شود!
قومی پی‌ات روانه‌ی ِ این مسلخ‌اند و آه
از جهل‌ها که پرده‌ی ِ پندار می‌شود…
پایان ِ چندش‌آور ِ این قصه دیدنی است
وقتی تن ِ تو طعمه‌ی ِ کفتار می‌شود…
***
فریادهایمان همه بر این امید بود
سالار ِ مست ِ قافله هشیار می‌شود….
***
کُشتی و بند می‌زنی و داغ می‌نهی
اینگونه باز “فاجعه تکرار می‌شود”:
فوجی عظیم از غُل و زنجیر می‌رهند
چون واپسین مسیح جلودار می‌شود
فرعون! توبه‌های ِ تو آندم شنیدنی است
چون کوه ِ موج بر سرت آوار می‌شود
ای ساحر ِ بزرگ! چه تدبیر می‌کنی؟
بنگر! عصای موسویان مار می‌شود…

۱۳۸۸ بهمن ۸, پنجشنبه

آزادی


آزادی رو دوست دارم، همون طور که آدم‌ها رو دوست دارم، همونطور که موسیقی رو دوست دارم. تاثیرش رو تو زندگیم حس می کنم (بیشتر تاثیر نبودنش). آزادی برام یه پدیده‌ی واقعیه نه یه حس دوست داشتنی. نمی خوام فقط به آزادی برسم تا بتونم راحت زندگی کنم. نمی خوام با آزادی بتونم راحت تفریح کنم یا اعتقاداتم رو بیان کنم یا وضع اقتصادی جامعه‌ام بهتر بشه. همه ی اینا خوبن ولی من آزادی رو برای آزادی دوست دارم. دوست دارم از خود آزادی لذت ببرم و به داشتنش افتخار کنم. دوست دارم از آزادیم مثل ناموسم دفاع کنم. دوست دارم به آزادی قسم بخورم.
حس می کنم آزادی بزرگترین ارزشیه که بشر بهش رسیده. 

راضی ام


یکی از هنر های ما ایرانی ها اینه که بعضا در شرایط واقعا اسف بار هم می تونیم راضی و خوشحال باشیم. به زندگیم که نگاه می کنم می بینم وضعیت اصلا خوب نیست. محیط نزدیک به غیر قابل تحمله،  هر چی بیشتر به مدرنیته گرایش پیدا می‌کنم فاصله‌ام با فرهنگ موجود بیشتر و بیشتر می شه. فکر کردن آسون تر می شه و زندگی تو ایران سخت تر. از وضعیت فرهنگی جامعه راضی نیستم، سطح فکری خیلی از مردم واقعا برام آزار دهنده ست. تناقضهای متعدد تو جامعه برام قابل باور نیست. وضع مالیم رضایت بخش نیست. از استعدادام به اندازه ی کافی نمی تونم استفاده کنم....
 از این چیزا بخوام بگم مثل همه خیلی حرف دارم. و اگه بخوام به این موارد خیلی منطقی فکر کنم و تصمیم بگیرم خیلی زود به این نتیجه میرسم که ایران جای موندن نیست.
ولی دوست دارم باز هم موارد رضایت بخش زندگیم رو مرور کنم و به خودم امید بدم. نمی دونم این امید حقیقت داره یا نه. نمی دونم دارم با این امید فرار می کنم یا نه. ولی جرئت نا امیدی رو ندارم چون هرچی نگاه می کنم تنها نیرویی که تو زندگی آدم رو نگه می داره امیده. خیلی برام جالبه که بعضی ها می گن هیچ امیدی ندارن. به هیچ موردی امیدوار نیستن. تو سیاست که دخالت نمی کنن چون می گن همه مثل همن... آمریکا و انگلیس تصمیم می‌گیرن که کی بره کی بیاد... موسوی و کروبی و یزدی و جنتی و احمدی نژاد و خاتمی و ... هم همه سر و ته یه کرباسن. همه چی سیاه بازیه. مردم هم درست بشو نیستن. هرچی بیاد سرمون حقمونه....
(من واقعا برام سواله که این تیپ آدمها به چه انگیزه ای به زندگیشون ادامه میدن.)
ولی من امیدوارم! واقعا امید دارم که وضعیت سیاسی عوض بشه. امید دارم وضع اقتصادی و فرهنگی و مهمتر از همه وضع فکری خودم و جامعه بهتر بشه. از امید که بگذریم دوست دارم اعتراف کنم که از قسمت قابل توجهی از زندگیم رضایت دارم:
از خانواده‌ام راضی‌ام. پدرم و مادرم رو عاشقانه دوست دارم (طوری که نمی‌تونم توضیح بدم). دو تا داداش دارم که بینهایت مهربون و خوبن و رابطه‌ام باهاشون عالیه (همچنین سارا همسر داداشم). از همسرم کاملاً راضی‌ام و عاشقشم و برعکس خیلی‌ها که میگن اولش خوبه من حس می‌کنم هرچی می‌گذره بیشتر عاشق فرناز می‌شم و رابطه‌ام هم باهاش بهتر میشه (به قول پدر خانومم دوست های خوبی هستیم). از خانواده جدیدم (خانواده فرناز).  هم کاملاً راضی‌ام و ارتباط خیلی خوبی باهاشون دارم، خیلی آدم‌های گرم و صمیمی و خاکی و مهربونی هستن. از دوستام خیلی راضی‌ام و حس می‌کنم یه گنجینه با‌ارزش دارم تو این مورد(راست می‌گم). از دانشگاه تهران و وضعیت درسی‌ام راضی‌ام (البته چون دانشگاه قبلیم امیرکبیر بوده خیلی جای تعجب نیست.) از استاد پروژه‌ام خیلی خیلی راضی‌ام و نمی تونم کتمان کنم که یکی از آرزوهای بزرگم با ارتباط با این استاد برآورده شده. آدم بسیار بسیار باحال و باسواد و با شعوریه. سریال Seinfeld (رجوع شود به پست اول)رو هم کامل دیده :دی. سر کار هم چون با همین استادم (رامتین خان خسروی ملقب به دکتر) کار می‌کنم شرایط خوبی دارم. هر روز کلی مطلب جدید یاد می‌گیرم و مهمتر از اون با لذت کار می‌کنم.شرکت فناپ هم به نظر از خیلی جهات شرکت خوبی میاد و تا اینجا از اون هم راضی‌ام مخصوصاً اینکه دستشوییش بوی خوبی میده همیشه. از وصال عزیز استاد موسیقیم خیلی راضی‌ام (ولی فکر کنم اون اصلاً از من راضی نیست و حق داره). از سازم، از لپ تاپ و گوشی موبایلم هم راضیم. از اینکه به مهندس رأی دادم هم راضی‌ام.
همین دیگه.

اینو هم از وبلاگ دوستان یاد گرفتم که تو هر پست یکی دو تا پی‌نوشت بنویسم خوبه:

پی نوشت:
حالا اگه دو روز دیگه اومدم نوشتم که زندگی چقدر … و اینا تعجب نکنین. به هر حال این حسی بود که خواستم یه جا ثبت بشه.




۱۳۸۸ دی ۲۲, سه‌شنبه

Google has always got the answer

یه مدت بود که دنبال یه نرم افزار بودم که توش یادداشت هام رو بنویسم. بیشتر هم می خواستم لغت ها و اصطلاحات انگلیسی جالبی که به چشمم می‌خورد رو یه جا جمع کنم. اکثر برنامه هایی که برای این کار دیدم حالت فلش کارت داشتن مثل jmemorize که با جاوا نوشته شده و رایگانه. یا iFlash که امکانات زیادی داره از جمله اینکه کلی مجموعه آماده برا دانلود داره و یه برنامه رایگان هم برای آیفون داره. اینا و چند تا برنامه دیگه رو امتحان کردم و هر کدوم رو هم مدت کوتاهی استفاده کردم. ولی هیچ کدومشون راضیم نکردند. اولا تو همه این نرم‌افزارها ویژگی فلش کارت بودن پررنگه که من احتیاجی بهش ندارم چون به نظرم خیلی کسل کننده است. ثانیا اون سادگی و سر راستی که دوست دارم رو ندارند و سوما تحت وب نیستن. به همین دلایل بعد از مدتی همشون رو بیخیال شدم. تا اینکه چند روز پیش که داشتم تو گوگل می چرخیدم با سرویس Notebook آشنا شدم. یک سرویس بسیار ساده و زیبا ( بسیار گوگل) که استفاده ازش خیلی راحته. پویایی interface این سیستم مثل Google Wave هستش یعنی هر جا کلیک کنی میتونی بنویسی، میتونی نوشته ها رو drag&dropکنی و .... ولی بر خلاف Wave توش گم نمی‌شی و به راحتی می‌تونی نوشته‌هات رو دسته بندی کنی. به هر حال این بار هم گوگل چیزی رو که دنبالش بودم آماده و رایگان داشت. و خوشبختانه موقع مراجعه به صفحه notebook هم با پیغام ناامید کننده "This servic is not available for your country" مواجه نشدم. امید وارم برای کسایی که دنبال همچین برنامه‌ای بودن و مثل من خبر از وجود همچین سرویسی نداشتن مفید بوده باشه.

۱۳۸۸ دی ۲۱, دوشنبه

پست اول

جند روز پیش داشتم یه قسمت از سریال کمدیseinfeld رو میدیدم. ماجرای این قسمت از این قرار بود که جرج (یک بازنده واقعی، البته واقعی به معنای رئال و ملموس) برای اینکه یه تغییری تو زندگیش بده و بتونه از شکست های متعدد عشقی و کاری و اجتماعی و … خلاص بشه تصمیم گرفته بود هر فکری که به ذهنش میرسید رو قبل از اجرا برعکس کنه. و جالب اینکه در نهایت نتیجه خوبی از این کارش گرفت و کاملاً موفق شد. من با دیدن این قسمت رفتم تو این فکر که خیلی هم ایده ی بدی نیست که نگاه کنم به زندگیم ببینم چه کارایی رو برعکس انجام می‌دم. از اونجایی که من متولد و بزرگ شده برعکس ترین کشور دنیا هستم عادت دارم خیلی کارها رو برعکس انجام بدم. مثلاً :
یه مدت بود می‌خواستم یه وبلاگ درست کنم تا هر از چندگاهی توش بنویسم. اما این مخ ایده‌آل گرای عجیب غریب وسوسه‌ام کرد که به جای وبلاگ یه سایت طراحی کنم. حالا اینکه چرا می‌خواستم سایت طراحی کنم، رو راست بگم برای اینکه mac یه نرم‌افزار عالی برای اینکار داره (iweb). فقط استدلال رو داشته باش:
چون یه نرم‌افزار خوب برای طراحی سایت دارم پس سایت طراحی می کنم.
پس تصمیم گرفتم سایت طراحی کنم. بعد که شروع کردم به طراحی، دیدم خب من که محتوای کافی برای قرار دادن تو سایت ندارم. پس چی کار کنم؟ خب پس صبر می‌کنم تا اونقدر مطلب داشته باشم که ارزش داشته باشه یه سایت درست کنم (و باز هم زیبایی استدلال رو دریابید). و این شد که این چرخه معیوب (سایت به خاطر iweb ---> مطلب به خاطر سایت) افتاد تو بن بست. به هر حال جرج با این کارش باعث شد که بی خیال apple و iweb و سایت بشم و تصمیم برعکسمو یه بار دیگه بر عکس کنم تا نتیجه درستی بگیرم (امیدوارم).
در نتیجه سلام این اولین پست وبلاگ جدیدمه. در مورد محتوای وبلاگ هنوز تصمیم قطعی نگرفتم ولی سعی می کنم بیشتر مطالب به درد بخور بنویسم تا تراوشات ذهن. چون بقیه به اندازه کافی تراوشات زیبا دارند که آدمو سرگرم کنه. ولی هر وقت هم که تراوشات مخم زیاد شد یه چیزایی می نویسم.