pages

یکشنبه ۱۱ مارس ۲۰۱۲

خسته‌ام


روزی ۱۴ ساعت کار میکنم
تقریبا مساوی درآمدم قسط و قرض و قوله می‌دم
همزمان روی کار و تزم تمرکز می‌کنم
مسئولیت ۱۰ نفر تو شرکت رو دوشمه
روزی ۲ ساعت تو ترافیکم
از اینا خسته نیستم اصلا
بابام زنگ زده می‌گه خسته نباشی از این همه کار و تلاش.
می‌گم کاری نیست. اصلا خسته نیستم. باید تلاش کرد. یه کم صحبت می‌کنیم و خداحافظی می‌کنیم.
بعدش تو دلم کلی باهاش درد دل می‌کنم.
می‌گم  بابای مهربونم اینا عین آب خوردنه برام. آدم باید تلاش کنه. ولی از یه چیزای دیگه‌ای خیلی خسته ام.
می‌دونی امروز هم مثل اکثر روزای دیگه اتفاق افتاد.
تو سرما تو شلوغی میدون ونک منتظر تاکسی وایسادم.
همه ماشینا دربست میرن. کلی آدم وایساده بودن برا جاهای مختلف. شهرک، آزادی، مستقیم، جنت آباد.
صفی نبود. همه قاطی هم بودن. یه خانوم گفت ۷ تومن جنت آباد و سوار یه تاکسی خالی شد و رفت.
چند دقیقه منتظر بودم.
 بالاخره یه ماشین وایساد برای جنت‌آباد. سوار شدم. یه دختری با کلی وسایل وایساده بود. اونم گفت جنت آباد. قبل از این که سوار شه تو شلوغی ۳ نفر دیگه پریدن تو ماشین. دختره خسته و کلافه بود. ظاهرا قبل از بقیه اونجا بود. من به راننده گفتم آقا من پیاده می‌شم. دختره سوار شد و رفت.
از حس انسانیتم لذت بردم ولی یه ترس عجیبی دلمو پر کرد بابا.
بابا من می ترسم روزی برسه که اونقدر خسته شم از مردم که تو اون شرایط بگم گور باباش. می ترسم بگم اونم از همون مردمیه که نیم ساعت پیش وقتی تو صف تاکسی میرداماد وایساده بودم و اول صف بودم، وقتی تاکسی دو متر قبل از من نگه داشت مثل حیوونای وحشی پریدن تو ماشین و من اول صف هاج و واج موندم.
بابا من از  زندگی بین حیوونای درنده خسته‌ام.
از گشتن دنبال حس انسان بودن خسته‌ام.
از آدمای بی وجدان خسته‌ام.
از این همه دوری آدما خسته‌ام.
از کلک و ریا و دروغ آدما خسته‌ام.
از همه‌ی صحنه‌هایی که تو طول روز می‌بینم خسته‌ام.
از خبرایی که می‌خونم خسته ام.
از توجیهایی که می‌شنوم خسته‌ام.
از عادی شدن له کردن آدما خسته‌ام.
از لذت بردن آدما از توهین به بقیه خسته ام.
از این‌ همه کشمکشام برا تبدیل نشدن به یه ادم بی خیال بی وجدان، یه حیوون درنده خسته ام
بابای گلم غصه‌ی انسانیت داره نابودم می‌کنه. 
دیگه از کسی انتظار ندارم وقتی اومدن نوروز و مهمونی و خوش گذرونی رو حس می‌کنن یاد اون زندونیای بیچاره‌ای که به خاطر شرفشون از همه‌ی اینا محرومن و زن و بچه‌ی اونا بیفتن. 
ولی انتظار دارم از له کردن همدیگه لذت نبرن. 
بابای عزیزم از این انتظار هم خسته ام

جمعه ۶ ژانویهٔ ۲۰۱۲

ن های حسرت

۱.
ردیف دونه‌‌های تسبیح دارن می رن بالا.
بالاتر
بالاتر
بالاترین دونه که وای میسته بقیه دونه‌ها هنوز اینرسی دارن و همین طور اوج می‌گیرن
یکی یکی تو هوا چرخ میزنن و وای میستن
آخرین دونه‌ها هم ترمز می‌زنن و شروع می‌کنن به سقوط
حالا جای دونه‌ها عوض شده. اونایی که قبل از همه داشتن بالا می‌رفتن میان پایین و بقیه رو هم دنبال خودشون می‌کشن.
دونه‌ها دارن از هم سبقت می‌گیرن تا زودتر از بقیه به مقصد برسن.
من دارم نظم دونه‌ها رو نگاه می‌کنم و قلبم تند تند میزنه.
معلم با اون چهره‌ی سرد و سفید ، با سبیل‌های سفید و خاکستری ترسناکش، مثل یه تابلوی عکس بی روح بی حرکت وایساده بود. دستش اما عکس نبود. ساکن نبود.
صدای خوردن دونه‌های تسبیح به سر کامیار رو هنوز دارم تو گوشم حس می‌کنم.
انگار هر دونه‌ی تسبیح بار سنگینی از نفرت و عقده تو خودش داشت که تو سر کامیار خالی می‌کرد. اما تموم نمی‌شد.
هر بار می‌رفتن بالا و تا به سر معلم می‌رسیدن وای میستادن و عقده‌های جدید رو بار می‌زدن تا به مقصد برسونن.
کامیار جلوی من نشسته بود و معلم پشتش بود.
کامیار صاف جلوشو نگاه می‌کرد. خیلی مغرورتر و با وقارتر از اون بود که برگرده عقب یا تکونی به خودش بده یا فرار کنه.
نمی‌دونم چند دقیقه فقط صدای تسبیح رو می‌شنیدیم که با شدت وحشتناکی تو سرش فرود میومد.
شاید ۱۰ سال.
معلم وقتی دید کامیار تکون نمی‌خوره چندتا سیلی محکم هم از پشت زد تو گوشش.
صدای نفس هم‌کلاسی‌ها نمی‌اومد.
وقتی سیر شد یا خسته، رفت پای تخته و ادامه داد ...

من از جام بلند نشدم.
نرفتم تا پای تخته.
دستمو نزدم به شونه‌ی معلم.
معلم بر نگشت.
دهنم خشک خشک بود.
گچ رو از دست معلم نگرفتم و ننداختمش زیر پام.
گچ رو لهش نکردم.
وسایلم رو بر نداشتم و نرفتم بیرون.

کامیار چند قطره اشک ریخت.


۲.
نشسته بودیم تو اتاق خوابگاه.
چند متری بیشتر نبود.
بچه‌ها اومدن تو و یه سی دی گذاشتن تو کامپیوتر.
من نرفتم بیرون.
فیلم روابط جنسی یه دختر ساده بود با یه هیولا.
من نرفتم بیرون.
دختر عاشقانه عشق می‌ورزید.
بازیگر بود.
من نرفتم بیرون.
معلوم بود که خبر نداره مخفیانه داره ازش فیل می‌گیره.
بچه‌ها عقب جلوش می‌کردن و نگاه می‌کردن و تفسیر.
من نرفتم بیرون.
تا آخرش نگاه کردیم.
من نرفتم بیرون.


۳.
همه داشتن فرار می‌کردن ولی راهی نبود. همه جا بودن.
صدای شلیک تفنگ‌های رنگی اجاز نمی‌داد سرم رو بالا نگه دارم.
چشام به خاطر اشک آور به زور می‌تونست باز بمونه. احساس خفگی داشتم.
هر بار وایسادم توضیح بدم که فقط می‌خوام رد شم برم یکی دو تا لگد و باتوم حواله م می‌شد.
فحش می‌دادن.
زن ها جیغ می‌زدن. تو چند ثانیه میدون جنگ شد.
تو یه پارک همه گیر افتاده بودن. از هیچ طرف نمیذاشتن برن بیرون.
پشت هم اشک‌آور زدن. شروع کردن به شلیک تیر رنگی به طرف همه.
بهت زده بودم. تکون نمی‌خوردم. هیچ راهی نبود.
احساس می‌کردم پاهام فلج شدن.
دو نفر دویدن تو پارک بین مردم.
یه جوون تو دو متریم وایساده بود.
یکی‌شون کاپشنشو گرفت و محکم کوبیدنش زمین.
ترسیده بودن.
اون یکی یه آجر برداشت. دو تا محکم کوبید تو سر و صورتش
دوتایی رو زمین کشیدن و بردنش.
خون ریخته بود رو خاک.
من تکون نخوردم.