pages

۱۳۸۸ بهمن ۱۱, یکشنبه

قافله (برگرفته از وبلاگ احمد قدیانی)

با جیغِ جغد، فاجعه تکرار می‌شود
وقتی دهان ِ دره پدیدار می‌شود
این دره پیش رو و تو بر تاخت می‌روی؟
خوش باش و باش! اسب ِ تو طیار می‌شود!
با حکم تو دو خط موازی به هم رسید…
حين ِ سقوط، جاذبه انکار می‌شود!
قومی پی‌ات روانه‌ی ِ این مسلخ‌اند و آه
از جهل‌ها که پرده‌ی ِ پندار می‌شود…
پایان ِ چندش‌آور ِ این قصه دیدنی است
وقتی تن ِ تو طعمه‌ی ِ کفتار می‌شود…
***
فریادهایمان همه بر این امید بود
سالار ِ مست ِ قافله هشیار می‌شود….
***
کُشتی و بند می‌زنی و داغ می‌نهی
اینگونه باز “فاجعه تکرار می‌شود”:
فوجی عظیم از غُل و زنجیر می‌رهند
چون واپسین مسیح جلودار می‌شود
فرعون! توبه‌های ِ تو آندم شنیدنی است
چون کوه ِ موج بر سرت آوار می‌شود
ای ساحر ِ بزرگ! چه تدبیر می‌کنی؟
بنگر! عصای موسویان مار می‌شود…

۱۳۸۸ بهمن ۸, پنجشنبه

آزادی


آزادی رو دوست دارم، همون طور که آدم‌ها رو دوست دارم، همونطور که موسیقی رو دوست دارم. تاثیرش رو تو زندگیم حس می کنم (بیشتر تاثیر نبودنش). آزادی برام یه پدیده‌ی واقعیه نه یه حس دوست داشتنی. نمی خوام فقط به آزادی برسم تا بتونم راحت زندگی کنم. نمی خوام با آزادی بتونم راحت تفریح کنم یا اعتقاداتم رو بیان کنم یا وضع اقتصادی جامعه‌ام بهتر بشه. همه ی اینا خوبن ولی من آزادی رو برای آزادی دوست دارم. دوست دارم از خود آزادی لذت ببرم و به داشتنش افتخار کنم. دوست دارم از آزادیم مثل ناموسم دفاع کنم. دوست دارم به آزادی قسم بخورم.
حس می کنم آزادی بزرگترین ارزشیه که بشر بهش رسیده.